266- دولت (state)
دولت
1-« دولت از ازل وجود نداشت. جوامعی بودند که کار خود را بدون آن از پيش می بردند و از دولت و قدرت دولتی، تصوری نداشتند.
در مرحله ی معينی از تکامل اقتصادی، که ناگزير با تقسيم جامعه به طبقات مربوط بود، وجود دولت، به علت اين تقسيم، ضروری شد.»
«وجود دولت اعترافی است به اين که این جامعه سردرگم تضادهای لاينحلی با خود گرديده و به نيروهای متقابل آشتی ناپذيری منشعب شده است که خلاص از آن در يد قدرتش نيست. و برای اين که اين نيروهای متقابل يعنی اين طبقات دارای منافع اقتصادی متضاد، در جريان مبارزه ای بی ثمر، يکديگر و خود جامعه را نبلعند، نيروئی لازم آمد که ظاهراً مافوق جامعه قرار گرفته باشد، نيروئی که از شدت تصادمات بکاهد و آن را در چهارچوب «نظم» محدود سازد. همين نيروئی که از درون جامعه برون آمده ولی خود را مافوق آن قرار می دهد و بيش از پيش با آن بيگانه می شود- دولت است».
2-« دولت،قدرت حاکمه ی اجتماعی است که خودرا به صورت نيروی مسلح متشکل می سازند،ضمائمی نيز دارد، از قبيل زندان ها و انواع مؤسسات قهريه .»
حکومت،مرکب از دسته های خاص افراد مسلح، که زندان ها و غيره را در اختيار خود دارند.وجود نیروی مسلح خدمتگذار طبقه حاکم،بخاطر انشعاب جامعه به طبقات متخاصم آشتی ناپذير،می باشد.
اين دولت- دولت طبقه ای ست که از همه نيرومندتر بوده و دارای سلطه اقتصادی است و به ياری دولت دارای سلطه ی سياسی نيز می شود و بدين طريق وسائل نوينی برای سرکوب و استثمار طبقه ی ستمکش به دست می آورد.....
«دولت انتخابی کنونی هم آلت استثمار کار مزدوری از طرف سرمايه است.
استثنائاً دوره هائی پيش می آيد که در آن، طبقات مبارز به آن چنان توازنی از حيث نيرو می رسند که قدرت حاکمه ی دولتی موقتاً نسبت به هر دو طبقه يک نوع استقلال به دست می آورد و ظاهراً ميانجی آنان به نظر می رسد.مثل بناپارتییسم اول و دوم فرانسه،بیسمارک آلمان ...»
حق انتخابات همگانی آلت سيادت بورژوازی است،حق انتخابات همگانی عبارت است از:
«نمودار رشد طبقه ی کارگر، بيش از اين چيزی از آن عايد نمی شود و با وجود دولت کنونی هيچ گاه هم عايد نخواهد شد».
«ثروت به طور غيرمستقيم، و به همين سبب مطمئن تر، از قدرت خود استفاده می کند»،
- يعنی اولاً به وسيله ی رشوه دهی «مستقيم به مستخدمين (آمريکا)،
ثانياً به وسيله ی «عقد اتفاق ميان دولت و بورس» (فرانسه و آمريکا).
قدرت مطلق «ثروت» در رژیم جمهوری، از اين لحاظ مطمئن تر است که سرمايه داری با لفافه سياسی زشت، پوشانده نمی شود.و به همين جهت هم، سرمايه، پس از به دست آوردن اين بهترين لفافه،بنای قدرت خود را بر پايه ای آن چنان مطمئن و موثق، مبتنی می سازد که هيچ گونه تغيير و تبديل افراد و ادارات و احزاب در جمهوری بورژوازی اين قدرت را متزلزل نمی سازد.
[ آن ها متفقين «مستقيم» ميليونرهای- خزانه دزد هستند يا فقط متفقين غيرمستقيم آنان؟]
آن ها خود در اين انديشه ی دروغين که گويا حق انتخابات همگانی، «با وجود دولت کنونی»، می تواند اراده ی اکثريت زحمتکشان را واقعاً آشکار سازد و اجرای آن را تضمين نمايد- باور دارند و آن رابه مردم نيز تلقين می کنند.
«پرولتاريا، قدرت حاکمه ی دولتی را به دست می گيرد و مقدم بر همه وسائل توليد را به مالکيت دولت در می آورد...»
« دولت انگلیس حتی در سال ۱۸۹۱ توانسته است «رقابت در کشورگشائی» را به مثابه يکی از عمده ترين علائم مميزه ی سياست خارجی کشورهای معظم معين کند.»
« جنگ امپرياليستی، پروسه تبديل سرمايه داری انحصاری به سرمايه داری انحصاری دولتی را به منتها درجه سرعت و شدت داد.»
3- تجربه 1851-1848
دولت سازمان خاصی از نيرو يعنی سازمان قوه قهريه برای سرکوب طبقه ی معين است.
طبقات استثمارگر، سيادت سياسی را برای حفظ استثمار، يعنی برای مطامع آزمندانه ی اقليتی ناچيز عليه اکثريت هنگفت مردم , لازم دارند.
دولت از نقطه ی نظر تاريخی چگونه پديد آمده است؟ تغييرات آن کدام است و تکامل تدريجی آن، در جريان انقلاب های بورژوائی،چگونه است؟ وظائف پرولتاريا نسبت به اين ماشين دولتی چيست؟
قدرت متمرکز دولتی، که از خصائص جامعه ی بورژوازی است، در دوره ی سقوط حکومت مطلقه پديد آمده است.
از مهم ترين مختصات اين ماشين دولتی وجود دو دستگاه است: «دستگاه اداری- مالی» و « نیروی مسلح (ارتش و سپاه) دائمی»¡.
چگونه هزاران رشته اين دو دستگاه را با سرمایه داری،مربوط می سازد؟
دستگاه اداری و ارتش دائمی،زائيده ی تضادهای درونی جامعه،انگلی که تمام مسامات حياتی را «مسدود» می کنند.
دستگاه اداری و نظامی،قشرهای فوقانی،دهقانان و پيشه وران جزء و سوداگران و غيره ،را به مشاغل [پست و مقام] نسبتاً راحت و بی دردسر و آبرومندی می گمارد و دارندگان اين مشاغل را مافوق مردم قرار می دهد.
بسط و تکميل و تحکيم اين دستگاه اداری و نظامی،...
«تجديد تقسيم ها» در دستگاه اداری، ميان احزاب،
سير حوادث، انقلاب را وادار به «تمرکز تمام نيروهای مخرب» عليه قدرت دولتی می نمايد و مجبور می کند وظيفه ی خود را تخريب و نابودی ماشين دولتی قرار دهد، نه اين که بهبود اين ماشين.
قوه ی مجريه با سازمان عظيم بوروکراتيک و نظامی خود، با ماشين دولتی فوق العاده بغرنج و مصنوعی خود، با اين اردوی چند ميليونی مستخدمين دولتی و در کنار آن ارتشی ايضاً بالغ بر چند نیم ميليون نفر،- اين موجود،که تمام اندام جامعه ی را هم چون دامی فرا گرفته و کليه ی مسامات آن را مسدود ساخته است، در دوران سلطنت مستبده، به هنگام سقوط فئوداليزم، پديد آمد.
{نخستين انقلاب فرانسه تمرکز را بسط داده} ولی در عين حال بر حجم قدرت دولتی، متعلقات آن و تعداد دستياران آن نيز افزود. ناپلئون اين ماشين دولتی را به کمال رساند.
انقلاب ريشه دار است. اين انقلاب هنوز از پالشگاه می گذرد. کار خود را طبق اسلوب منظمی انجام می دهد.انقلاب بدواً قدرت پارلمانی را به حد کمال می رساند تا امکان واژگون ساختن آن را به دست آورد. و اکنون که در اين امر توفيق يافته، قوه ی مجريه را به حد کمال می رساند.تا اين که همه ی نيروهای مخرب را عليه آن تمرکز دهد.
مردم از جا برخاسته:
«خوب نقب ميزنی ای حفار کهنه کار!»
فقط پرولتاريا است- که در سايه ی نقش اقتصادی که در توليد بزرگ دارد- می تواند پيشوای همه ی توده های زحمتکش و استثمار شونده ای باشد.زيرا پرولتاريا آن طبقه ی خاصی است که شرائط اقتصادی زندگيش وی را برای اجرای آن آماده می کند و به وی امکان و نيروی اين اقدام را می بخشد.
همه ی انقلاب های پيشين ماشين دولتی راتکميل نموده اند و حال آن که آن را بايد خورد کرد و در هم شکست.
«دولت، يعنی پرولتاريائی که به صورت طبقه ی حاکمه متشکل شده است»،-
فرانسه که در قرون وسطی مرکز عمده ی فئوداليزم و از دوره ی رنسانس به بعد،نمونه سلطنت يک نواخت،بود، به هنگام انقلاب کبير، فئوداليزم را تارومار نمود و سيادت خالص بورژوازی را با چنان وضوح کلاسيکی شالوده ريخت که در هيچ يک از کشورهای ديگر اروپائی نظير نداشت.
مبارزه ی پرولتاريا،عليه سيادت بورژوازی ...».
4-نه کشف وجود طبقات در جامعه ی و نه کشف مبارزه ميان آن ها، هيچ کدام از خدمات مارکس نيست. مدت ها قبل ازمارکس، اقتصاددانان،طبقات را، مورخين،مبارزه ی طبقات،را بیان داشته اند.کاری که مارکس کرده،اثبات نکات زيرين است:
۱) اين که وجود طبقات فقط مربوط به مراحل تاريخی معين تکامل توليد است.
۲) اين که مبارزه ی طبقاتی ناچار کار را به ديکتاتوری پرولتاريا [حکومت کارگری] منجر می سازد،
۳) اين که خود اين ديکتاتوری[دولت کارگری] فقط گذاری است به سوی نابودی هرگونه طبقات و به سوی جامعه بدون طبقات...».
دولت ها هر شکلی داشته باشند، در ماهيت امر حتماً همه ديکتاتوری بورژوازی هستند. دولت دوران گذار ،دیکتاتوری پرولتاریاست.
5-تجربه کمون 1871
«قدرت متمرکز دولتی با ارگان های همه جا حاضر خود: سپاه و ارتش دائمی، پليس، بوروکراسی، روحانيون، مقامات قضائی، که از قرون وسطی به اين طرف پا به عرصه ی وجود نهاده بود، در سده ی نوزدهم تکامل يافت. با رشد تناقض طبقاتی بين سرمايه و کار، «قدرت دولتی بيش از پيش،خصلت ماشين سيادت طبقاتی را به خود گرفت.»
پس از انقلاب سال های ۱۸۴۸- ۱۸۴۹ قدرت دولتی به «ابزار ملی جنگ سرمايه عليه کار» مبدل می شود. امپراتوری دوم اين وضع را استوار می سازد.
«کمون درست نقطه ی مقابل امپراتوری بود». «کمون شکل معين» «آن چنان جمهوری بود که می بايست نه تنها شکل پادشاهی سيادت طبقاتی بلکه خود سيادت طبقاتی را نيز براندازد»…
«برخلاف سابق ماشين بوروکراتيک و نظامی از دست،به دست ديگر داده نشود بلکه درهم شکسته شود»
«و همين نکته هم شرط مقدماتی هر انقلاب خلقی راتشکيل می دهد »
«....نخستين فرمان کمون عبارت بود از انحلال ارتش دائمی و تعويض آن با مردم مسلح...».
« الغاء هرگونه پرداختی به عنوان حق سفره و هرگونه مزايای پولی مستخدمين دولت
و رساندن حقوق همه صاحبان مشاغل در کشور به سطح «دستمزد يک کارگر».
گوئی اين يک نوع «ساده لوحی» است که دوران خود را طی کرده است،- چنان چه مسيحيان نيز، پس از به دست آوردن مقام مذهب دولتی، «ساده لوحی های» مسيحيت ابتدائی را با روح انقلابی- دموکراتيک آن «فراموش کردند».
« تمدن سرمايه داری توليد بزرگ، فابريک، راه آهن، پست، تلفن،موبایل و غيره را به وجود آورده و بر روی اين پايه اکثريت هنگفت وظائف «قدرت دولتی» سابق چنان ساده شده است و می تواند به صورت آن چنان اعمال ساده ای از قبيل ثبت و يادداشت و وارسی در آيد که کاملاً در دسترس هر آدم باسوادی قرار گيرد و می توان اين وظائف را کاملاً در مقابل «دستمزد» عادی «يک کارگر» انجام داد و لذا می توان (و بايد) هرگونه جنبه ی امتيازی و «رياست مآبی» را از اين وظائف سلب کرد.»
سرمايه داری وظائف مربوط به اداره ی امور «دولتی» را ساده می کند، امکان می دهد «وظيفه رياست» به دور انداخته شود و تمام کار به متشکل شدن پرولتارها (به صورت طبقه ی حاکمه) منجر گردد.
خودکارگران با اتکاء به تجربه ی کارگری،انضباطشديد،پشتيبانی قدرت دولتی کارگران، توليد بزرگ ترتيب خواهندداد و نقش مستخدمين دولتی را به نقش مجريان ساده ی و «سرکارگران و حسابداران» با مسئوليت و قابل تعويض با حقوق اندک مبدل خواهند نمود (که البته انواع و اقسام کارشناسان فنی از هر رتبه ای نيز به آنان ضميمه می گردند)-
انتخابی شدن کامل تمام صاحبان مشاغل و قابل تعويض بودن آن ها بدون استثناء در هر زمان و رساندن حقوق آن ها به سطح عادی «دستمزد يک کارگر»،درعين اين که منافع کارگران و اکثريت دهقانان را کاملاً در خود جمع می کند،وسائل توليد به مالکيت اجتماعی توأم میباشد.
«کمون با از بين بردن دو فقره از بزرگ ترين هزينه ها يعنی ارتش و مستخدمين دولت، به شعار همه ی انقلاب های بورژوازی يعنی حکومت ارزان، جامه ی حقيقت پوشاند».
از بين دهقانان و نيز از بين ساير قشرهای بورژوازی، فقط اقليت ناچيزی هستند که به مفهوم بورژوائی کلمه «رو می آيند» «برای خود آدمی می شوند» يعنی يا به افرادی مرفه و بورژوا مبدل می گردند و يا به مستخدمين تأمين شده و با امتياز و اما اکثريت عظيم دهقانان، درمعرض ستمگری دولت بوده عطشان سرنگون شدن آن و روی کار آمدن يک حکومت «ارزان» هستند. انجام اين امر هم فقط ازعهده ی پرولتاريا...
نزديک ترين هدف ما اين است که به تمام اقتصاد ملی، سازمانی نظير پست بدهيم تا در آن کارشناسان فنی، سرکارگران و حسابداران و نيز کليه ی صاحبان مشاغل، حقوقی دريافت دارند که بالاتر از «دستمزد يک کارگر» نباشد. اين است آن دولت و اين است آن پايه ی اقتصادی که مورد نياز ماست.
اين است آن چه که در نتيجه ی نابودی پارلمانتاريزم و ابقاء مؤسسات انتخابی به دست خواهد آمد،
اين است آن چيزی که طبقات زحمتکش را از فاسد شدن اين ادارات به دست بورژوازی، مصون خواهد داشت.
ماهيت حقيقی پارلمانتاريزم بورژوازی،اين است که در هر چند سال يک بار، تصميم گرفته می شود ،کداميک از اعضاء طبقه ی حاکمه در پارلمان، مردم را سرکوب و لگدمال کند.
وحدت ملت
« ...وحدت ملت نمی بايست از بين برود، بلکه بالعکس می بايست به وسيله ی نظام کمونی، آن را متشکل ساخت. وحدت ملت می بايست از طريق امحاء آن قدرت دولتی،جامه ی عمل به خود پوشد.
انقلاب عملی است که در آن، بخشی از اهالی به وسيله ی تفنگ، سرنيزه، توپ، يعنی با وسائل فوق العاده با اوتوريته ای اراده ی خود را به بخش ديگرتحميل می نمايد و حزب پيروزمند بالضروره مجبور است سيادت خود را به وسيله ی آن حس رعبی که اسلحه ی وی در دل های مرتجعين ايجاد می کند، حفط نمايد. اگر کمون پاريس در مقابل بورژوازی به اوتوريته ی مردم مسلح تکيه نمی نمود، مگر ممکن بود عمرش از يک روز تجاوز کند؟
«آن قدرت ستمگرانه حکومت متمرکز پيشين يعنی ارتش، پليس سياسی، بوروکراسی که ناپلئون در سال ۱۷۹۸ ايجاد کرده بود،قدرتی بود که می بايست همان گونه که در پاريس سقوط کرد، درهمه جای فرانسه سقوط نمايد.
«انقلاب از بالا» را که در سال های ۱۸۶۶ و ۱۸۷۰ رخ داد، نبايد به عقب بازگرداند بلکه بايد «با جنبش از پائين» تکميل نمود.
«مذهب برای دولت يک امر صرفاً شخصی است.»
علامت مشخصه ی اساسی دولت سرمایه داری عبارت است از:
تبديل صاحبان مشاغل يعنی «خادمين جامعه» و ارگان های آن به سروران جامعه.
« دولت چيزی نيست جز ماشينی برای سرکوب يک طبقه به دست طبقه ی ديگر و جمهوری دموکراتيک هم از اين حيث به هيچ وجه دست کمی از سلطنت ندارد.
دولت در بهترين موارد هم بلائی است که پرولتاريا، پس از پيروزی در مبارزه برای احراز سيادت طبقاتی، آن را به ارث می برد؛ پرولتاريای پيروزمند نيز، نظير کمون، ناگزير خواهد بود بی درنگ بدترين جوانب اين بلا را قطع کند تا نسلی که در شرايط اجتماعی نوين و آزاد، نشو و نما می يابد قادر باشد تمام اين زباله دولت مداری را به دور افکند».
«برای بر انداختن کامل نام و جاه طلبی ،بايد وظائف خدمت دولتی را به آن چنان اعمال ساده ی کنترل و حساب بدل نمود که از عهده و قوه اکثريت عظيم اهالی و سپس از عهده و قوه ی فرد فرد همه ی اهالی ساخته باشد. »
6- مسکن
« اکنون در شهرهای بزرگ به حد کافی ابنيه مسکونی وجود دارد که بتوان، با استفاده ی معقول از آن، فوراً به نيازمندی واقعی کمک کرد.
بديهی است که اين عمل فقط بدين وسيله امکان پذير خواهد بود که از صاحبان فعلی (از بانک ها و بیمه ها، شرکت ها و دستگاه های دولتی)اين ابنيه سلب مالکيت شده و کارگران بی خانمان با کارگرانی را که اکنون در منازل پرجمعيت زندگی می کنند در اين خانه ها سکونت داده شوند.
اين اقدام ، به همان اندازه سهل الاجرا خواهد بود که ساير سلب مالکيت ها و تصرف منازل از جانب دولت کنونی»
اخذ اجاره بهاء را ايجاب می کند و هم کنترل معين و سهم بندی های معينی را در توزيع منازل.
7-آزادی
آزادی جامعه ی سرمايه داری هميشه تقريباً همان است که در جمهوری های باستانی يونان بود يعنی آزادی برای برده داران.
بردگان مزدور امروزی(کارگران)، به حکم شرايط استثمار سرمايه داری، از شدت احتياج و فقر چنان در فشارند که «نه حال پرداختن به دموکراسی را دارند» و «نه حال پرداختن به سياست را» و هنگامی که حوادث جريان عادی و آرام دارد اکثريت اهالی از شرکت در زندگی اجتماعی- سياسی برکنارند.
اگر مکانيزم دموکراسی سرمايه داری را قدری نزدیک تر مورد دقت قرار دهيم آن گاه خواه در بی اهميت حق انتخاب ، خواه در طرز کار مؤسسات انتخابی، خواه درحق اجتماعات و خواه درمطبوعات يوميه و غيره و غيره، همه جا پشت سر هم ناظر محدوديت دامنه دموکراتيزم خواهيم بود.
هر چند سال يک بار به ستمکشان اجازه داده می شود تصميم بگيرند کدام يک از نمايندگان طبقه ی ستمگر در پارلمان نماينده ی آنان باشد و آنان را سرکوب نمايد!
دموکراسی سرمايه داری که ناگزير محدود بوده و در خفا دست رد به سينه ی تهی دستان می زند و لذا سراپا سالوسانه و کاذبانه است- تکامل به پيش ديگر به طور ساده، مستقيم و هموار انجام نمی گيرد و «دمبدم به سوی دموکراسی روز افزون تری» نمی رود.
درجامعه ی سرمايه داری سر و کار ما با دموکراسی سروته زده، محقر، کاذب، دموکراسی منحصراً برای توانگران يعنی برای اقليت است.
ديکتاتوری پرولتاريا يعنی متشکل ساختن پيش آهنگ ستمکشان به صورت طبقه ی حاکمه برای سرکوب ستمگران.همراه با بسط عظيم دموکراتيزم برای مردم و تهی دستان، و برای نخستين بار دموکراتيزم برای توانگران نخواهد بود.
8-
از مجموع همين ناديده گرفتن ها، سکوت ها و طفره رفتن ها بود که ناگزير آن گرويدن کامل به جانب اپورتونيزم به بار آمد که بايد هم اکنون از آن سخن گوئيم.
الف-سوسيال دموکراسی آلمان توسط کائوتسکی، گوئی اعلام داشته است که:
من کماکان بر نظريات انقلابی متکی هستم (سال ۱۸۹۹). من به ويژه ناگزيری انقلاب اجتماعی پرولتاريا را تصديق دارم (سال ۱۹۰۲). من فرا رسيدن عصر نوين انقلاب ها را تصديق دارم (سال ۱۹۰۹). ولی با تمام اين احوال وقتی مسأله وظائف انقلاب پرولتاری نسبت به دولت مطرح می شود نسبت به آن چه که مارکس حتی در سال ۱۸۵۲ گفته است گامی به پس می گذارم (سال ۱۹۱۲).
در مناظره ی کائوتسکی با پانه کوک، مسأله صريحاً به همين طرز مطرح شده بود.
ب-پانه کوک سوسیال دمکرات رادیکال(رزا لوکزامبورگ):
«مبارزه ی پرولتاريا به طور ساده مبارزه ی عليه بورژوازی به خاطر تحصيل قدرت دولتی نبوده بلکه مبارزه عليه قدرت دولتی است... مضمون انقلاب پرولتاری عبارت است از نابود ساختن حربه های نيروی دولت و از ميان برداشتن (منحل ساختن)آن به وسيله ی حربه های نيروی پرولتاريا...»
[جسارت انقلابی را از کمونارها بياموزيم، اقدامات عملی آن ها را گرده ای برای اقدامات عملی مبرم و فوراً ممکن بدانيم و آن وقت است که با گام برداشتن در چنين راهی ما به انهدام کامل بورکراتيزم خواهيم رسيد.]
در دوران سرمايه داری، در دوران سيادت بورژوازی ،پرولتاريا در قيد ستم است، توده های زحمتکش در اسارت سرمايه داری به سر می برند. در دوران سرمايه داری به علت وجود بردگی مزدوری و نيازمندی و فقر توده ها دموکراتيزم محدود، فشرده و مثله و مسخ است. از اين رو در سازمان های سياسی و اتحاديه ها،صاحبان مشاغل تحت تأثير محيط سرمايه داری فاسد می شوند (و يا به عبارت دقيق تر تمايل به فاسد شدن دارند) و برای بدل شدن به بورکرات ها يعنی افراد ممتازی که از توده ها جدا بوده و مافوق آن ها هستند ابراز تمايل می نمايند.
مارکس همانا از روی نمونه ی کمون نشان داد که در دوران سوسياليزم صاحبان مشاغل، ديگر «بوروکرات» نخواهند بود، «مستخدم» نخواهند بود و اين جريان به همان نسبتی انجام می پذيرد که صاحبان مشاغل علاوه بر انتخابی بودن، در هر زمان تعويض پذير هم می گردند و از آن گذشته حقوق به ميزان دستمزد کارگر متوسط می رسد و از آن هم گذشته مؤسسات پارلمانی با مؤسسات «فعالی که هم قانون گذار و هم مجری قانون باشند» تعويض می گردند.
اگر کارگران نيروهای مسلح خود را داوطلبانه متحد سازند اين خود مرکزيت خواهد بود ولی اين مرکزيت بر پايه ی «تخريب کامل» دستگاه دولتی متمرکز ارتش دائمی، پليس و بوروکراسی قرار خواهد گرفت.
انقلاب عبارت از آن است که پرولتاريا «دستگاه اداره ی امور» و تمامی دستگاه دولتی را منهدم می سازد و دستگاه نوينی را مرکب از کارگران مسلح جايگزين آن می نمايد
کنه مطلب در اين است که آيا ماشين دولتی کهنه (که به وسيله ی هزاران رشته با بورژوازی مربوط بوده و سراپا غرق در رکود و کهنه پرستی است) محفوظخواهد ماند يا اين که منهدم می شود و ماشين نوينی جايگزين آن می گردد. انقلاب نبايد عبارت از آن باشد که طبقه ی نوين به کمک ماشين دولتی کهنه فرماندهی کند و اداره ی امور را در دست داشته باشد بلکه بايد عبارت از آن باشد که اين ماشين را خورد نمايد و به کمک ماشين نوينی فرماندهی کند و اداره ی امور را در دست داشته باشد-
در دوران سوسياليزم صاحبان مشاغل، ديگر «بوروکرات» نخواهند بود، «مستخدم» نخواهند بود ، صاحبان مشاغل علاوه بر انتخابی بودن، در هر زمان تعويض پذير هم می گردند و از آن گذشته حقوق به ميزان دستمزد کارگر متوسط می رسد و از آن هم گذشته مؤسسات پارلمانی با مؤسسات «فعالی که هم قانون گذار و هم مجری قانون باشند» تعويض می گردند.
❌ بدون تن دادن به يک سلسله گذشت هائی در برابر بلای حکفرما يعنی زورگوئی، بی عدالتی و طرد تهی دستان از اداره ی امور «عاليه» «کار از پيش نمی رود».
❌کائوتسکی :... «وظيفه ی اعتصاب توده ای، هيچ گاه نمی تواند انهدام قدرت دولتی باشد، بلکه فقط می تواند اين باشد که حکومت را در مورد مسأله ی معينی وادار به گذشت کند و يا حکومتی را که با پرولتاريا سر خصومت دارد به حکومتی تبديل نمايد که از وی حسن استقبال کند ...
ولی هيچ گاه و در هيچ شرائطی اين امر» (يعنی غلبه ی پرولتاريا بر حکومتی که با وی سر خصومت دارد) «نمی تواند به انهدام قدرت دولتی منجر گردد بلکه فقط می تواند تغييرات معينی را در تناسب قوا در درون قدرت دولت موجب شود... هدف مبارزه ی سياسی ما، همان طور که تا کنون بوده، عبارت خواهد بود از به کف آوردن قدرت دولتی از راه تحصيل اکثريت در پارلمان و تبديل پارلمان به نيروی مسلط بر حکومت».
هنگامی که دولت ها با دستگاه جنگی خود، که به علت رقابت امپرياليستی تقويت يافته است، به هيولای جنگی مبدل شده اند و اين هيولا ميليون ها تن را به خاک هلاک می افکند تا اين مشاجره حل شود که آيا انگلستان يا آلمان(امریکا یا روسیه)- فلان يا بهمان سرمايه ی مالی بر جهان حکمفرمائی کند-
🧷ولی ما راه انشعاب با اپورتونيست ها را در پيش می گيريم: و تمامی پرولتاريای آگاه نيز در مبارزه ای که هدف آن ايجاد «تغييراتی در تناسب قوا» نبوده بلکه سرنگون ساختن بورژوازی، انهدام پارلمانتاريزم بورژوائی، استقرار جمهوری دموکراتيکی از نوع کمون يا جمهوری شوراهای نمايندگان کارگران و سربازان و ديکتاتوری انقلابی پرولتاريا است- با ما خواهد بود.
L